برو اي دوست برو
برو اي دختر پالان محبت بر دوش
ديده بر ديده ي من مفکن و نازم مفروش
من دگر سيرم، سير به خدا سيرم از اين عشق دو پهلوي تو پست
حيف ز آن دامن پاکي که تو را پروردست
کم بگو جاه تو کو؟ مال تو کو؟ برده ي زر!
کهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر!
گر طلا نيست مرا، تخم طلا، مردم من
زاده ي رنجم و پروده ي دامان شرف
آتش سينه صدها تن دلسردم من
دل من چون دل تو صحنه ي دلقک ها نيست
ديده ام مسخره ي خنده و چشمک ها نيست
دل من مامن صد شور و بسي فرياد است
ضربانش جرس قافله ي زنده دلان
طپش طبل ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنياي شرف روفتگان
با سلام مجدد
(بعد از تقریبا ۲سال) این وبلاگ باز شروع به کار کرده
اگه حمایت کنین ممنون میشم.
و اما با شما دوستان عزیز
یک سخن می گویم
خداحافظ همین حالا
![]()
اینجا و آنجا زندگی
زندگی چیست؟
زندگی شکنجه گاهی برای انسان است
زندگی جایی است برای جدایی
زندگی است که انسان را پر از کینه و نفرت می کند
زندگی است که انسان را از خود خسته می کند
زندگی است که عاشق را مجنون می کند
زندگی است که انسان را دلسرد می کند
از عشق
از خود
و حتی از خود زندگی
زندگی است که
...زندگی را در یک جمله تفسیر می کنم
"
زندگی پرتگاهی است برای مردن"
گاه و بیگاه فکر می کنم که زندگی ما را به سخره گرفته است
زندگی دائما قصه هایش را روی ما امتحان می کند
قصه قصه ی نان و پنیر و سبزی نیست
قصه قصه بره و گرگ است
در این دنیای بی رحم
عشقی نیست
محبتی نیست
صداقتی نیست
زندگی دیگر آن زندگی بی رنگ نیست
زندگی تیره و تار است
زندگی پر رمز و راز است
زندگی است که انسان را گرگ می کند
کاش این زندگی به پایان می رسید
زمستان است
هوا سرد است
هوا بسیار بی رحم است
گهی باد است
گهی برف است
گهی سرمای سوزان است
گهی آن طفل معصوم هم
از زمستان خسته است
گاه این سرمای سخت
بدن مردی را لرزه افکن می کند
گاه این سرمای پست
نفسی را قطع خواهد کرد
شاید من، شاید تو، شاید او، شاید ما
کاش می شد که از این سرما کاست
آری که خدا با ماست
این اولین شعر تو وبلاگم بود که شاعرش خودم بودم، لطفا نظر بدید
به امید اینکه افتد به روی یار نگاهم
نشسته ام به ره انتظار و چشم به راهم
فغان که نیست به کوی تو و به روی تو
گذار سال به سال و نگاه ماه به ماهم
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای
گفتمش آنان که می بینی به آن دل بسته اند
گفت یا کورند، یا مستند، یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمرم را بگو تا بشنوم
گفت یا برگ است یا شمع است یا پروانه ای
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی نان است!
قیصر امین پور
افسوس ما چه دیر می فهمیم
زندگی همان روز هایی است
که زود گذشتنش را آرزو می کردیم
براي ديدن مطلب بالا از كليك راست سلكت آل را انتخاب كنيد
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
آنقدر محو كه حتي مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا كه زدستم نرود
ناز چشمان تو حتي مژه بر هم زدني
خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
ما اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است
رفتن اولاست ز كوي تو ستادن غلط است
تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد
آن چه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش
ور نه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش
همه مي گويند (و) حرف ربط است
ولي من مي گويم (و) حرف بي ربطي است
بين من (و) تو.
تو برو با دگران واي به حال دگران

و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشکاندی
و تو هرگز نگشادی قلمت را
به هواداری دل و به افسانه سپردی تو مرا
در خانه شمعي است و چراغي يا صدايي نيست اما
در من كسي مي گريد اينجا
ساعت به تابوت سياهش خفته گويي
قلب زمان ايستاده از كار
از قاب عكسي چشمهاي آشنايي روي ديوار
دارد به روي من نظر اما چه بيمار
در آسمان تيره يك چابك پرستو
با پنجه هاي باد وحشي در ستيز است
باران نمي بارد ولي ابري شناور
با بادهاي خوب من پا در گريز است
دور است از من آرزو دور
دير است بر من زندگي دير
دل تنگ از اين دوري و ديري و تماشا
در من كسي خاموش مي گريد در اينجا

هر كه عاشق شد جفا بسيار مي بايد كشيد
بهر يك گل منت از صد خار مي بايد كشيد
من به مرگم راضي ام اما نمي آيد اجل
بخت بد بين از اجل نيز ناز مي بايد كشيد
ولي با منت و زاري پي شبنم نمي گردم
در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده كش مرده پرست
تا هست به ذلت بكشندش به جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست
نه پري قصه هستم در آفاق داستان
و نه قاصدكي در يك قدمي تو
من يك انسانم
كسي كه همواره به ياد توست
سالهاست كه با رودخانه و آسمان زندگي مي كنم
براي كفتران چاهي دانه مي ريزم
و ماه را به مهماني درختان دعوت مي كنم
اين تويي كه مرا در تمام لحظات مي بيني
مي نويسم تا تمامي درختان سالخورده بدانند
كه تو مهربانترين مهرباناني
پس آرام و گرم مي نويسم
دوستت دارم
و گلبرگ هاي عهد تو خشكيدند
ياسهاي وحشي لبخند تلخي زدند
و تو مرا از ياد بردي
آنگاه كه ابرها
اشكهايشان را نثار آدميان كردند
تا بذر محبت جوانه بزند
زير چتر سياه خود نهان شدي و مرا از ياد بردي
ديگر به فلك شكايتي نخواهم كرد
بر لب همان بركه طلايي
كه روزي نيلوفرهاي عشق در آن مي روييدند
خواهم رفت و خواهم گفت
من نيز تو را از ياد خواهم برد
من تو را با لحظه های انتظارم
عاشقم با این نگاه بی قرارم
من تو را همچون مسیحا
من تو را همچون اهورا
از زمین تا آسمان ها
همچو عطر پاک گلها
دوست دارم
می پرستم
و نمي دانستي
من به چه دلهره اي از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكراركنان، مي دهد آزارم
و م انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت؟
هر كه از كوچه تنهايي من مي گذرد
به هواي هوسي هم كه شده
سركي مي كشد و مي گذرد
...خداحافظ!
مثل آجيل شب عيد مي ماند.
دوستيمان را مي گويم
يك مشت كه از آن برداري همه چيز دارد
هم پسته دارد هم نخود هم بادوم هم كشمش...
و عجيب آنكه
با آنكه حالا دستم به كف خالي ظرف مي خورد
بهانه نمي آورم
بغض نمي كنم
دلتنگ نمي شوم
و هنوز طعم خوش روز هاي گذشته را حس مي كنم.
مي خواهم بگويم
چه من و تو باشيم يا نباشيم
غروب زيباست، جاده وسوسه كننده است و مسافر غريب...
مي خواهم بگويم
چه من و تو باشيم يا نباشيم
آسمان ابري است و هوا باراني و عاشق تنها
مي خوهم بگويم
اين آمدن و رفتن ها
نبايد غمي شود براي هر دويمان
مي خواهم بگويم
خدا حافظ
... سلام


